تبليغاتX
دست نوشته های یک دیوانه آرام
دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها ...... چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
در کویر زاده شد.با کویر بزرگ شد.خوی کویری گرفت.بزرگ و متکی به نفس .بسیاری از افکار را در خویش مدفون کرد.به کسی باج نداد.دل بزرگش بسیار گفته داشت که شاید نیمی از آنها وا گویی نگردید.

ارزش آدمی به حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

او مردی بود با ارزش.حیف که بیش از حد مردانگی کرد تا در خودش غرقش نمودند.تنهای تنها.

امروز سالگرد درگذشت یکی از نمادهای صبرم ایستادگیم تنهاییم سکوت پر از فریادم و به دنبال انسانیت رفتنم و ... است.

خدایا به زنان ما شعور

به مردان ما شرف

به دانشجیان ما عقیده

به اساتید ما نیز عقیده

...

عنایت فرما

روحش شاد و دل دیوانه اش آرام باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 16:11  توسط حمید | 
یاس گرچه نیست ولی عطرش هر دیوونه ای رو دیوونه تر میکنه

در این روز که شهادت بانوی دو عالمه  ضمن تسلیت به تمام انسانها همه رو به لحظه ای فکر راجع به اون حضرت دعوت می کنم.این که او که بود و طریقت او چگونه بود.

شاید من ایشون رو با کتاب استاد دکتر علی شریعتی که اتفاقا فردا روز درگذشت ایشونه(اگه عمری باشه فردا سعی می کنم مطلبی راجع به ایشون بنویسم) تا حدودی شناختم.

فقط دوست دارم با خط مشی از ایشون اینو بگم که:

خواستم بگم فاطمه دختر رسول خداست ولی این کافی نیست

خواستم بگم فاطمه مادر پدرش است دیدم این شرح کم است

خواستم بگویم فاطمه همسر انسانترین انسان هاست ولی کافی نیست

خواستم بگویم فاطمه مادر خون خداست ولی شرح کامل این فرد نیست

خواستم بگویم فاطمه بانوی پاک دو عالم است دیدم این گفته کم است

برای شرح او فقط باید گفت:

فاطمه فاطمه است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت 7:53  توسط حمید | 
خواب را گم نکنیم

در فرا دست ذهن

در اوج خیال

خواب مرا می خواند

شاید این خواب به چشم  خسته ام

مجالی باشد برای بریدن از دنیا

ولی حقیقت را باید گفت

من پناهنده به خوابم

خواب مرا خواهد برد

به جایی نزدیک

کنار مهربانی

کنار هر چه خوبی 

مر ا از جنس من می سازد

به خواب قسم

تبلور وجدانم در این نزدیکی است

خواب را گم نکنیم

در فرا دست ذهن

در اوج خیال خواب مرا می خواند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 7:17  توسط حمید | 
دنیا عجیب غریبه

من تنهام. تو هم تنهایی.دلم بهم میگه :دیوونه  تو تنهایی بیا با این تنها دوست بشو اون وقت دیگه هیچ کدومتون تنها نیستین.

شروع می کنم راجع بهت فکر می کنم.روز و شب.توی خواب و بیداری. کم کم احساس می کنم ازت خوشم اومده.دوست دارم دوستت داشته باشم.ولی دیوونه باید بدونه که تو دلت جای دیگست.یه تنهای دیگه رو دوست داری.

ولی بدبختی در همین مساله است.اون تنها خودش پی یه تنهای دیگست که اون تنهای آخری به من علاقه منده ولی من فقط تورو می خوام.

این طوری میشه که هیچکی به اون یکی نمی رسه و هممون تنها می مونیم.یه چرخه بسته و معیوب که هیچ وقت به نتیجه نمی رسیم.

لعنت به عشق و علاقه

لعنت به من

لعنت به تو

لعنت به عشق من و تو

روزگار غریبیه:من از تو خوشم میاد....تو از یکی دیگه...اونم از من....این طوری میشه که هممون تنهای تنهاییم

گفتم که:

روزگار غریبیست نازنین .عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 10:44  توسط حمید | 
صبح شنبه یعنی عذاب (بهتر بگم برای من یعنی عذاب).آدما اول هفته شاداب و سرحال می رن سر کار ولی من آدم نیستم اگه هم باشم ادم دیوونم. دیوونه ها جز آدمان؟

نمیدونم شاید جز آدما حسابم کنن شایدم نکنن در هر صورت ما هستیم همین گوشه ها دوروبرا.فاصلمون با شما خیلی کمه

گاهی شماها از ماها دیوونه ترین.باور کنین.

هی بازیگر گریه نکن

ما هممون مثله همیم

صبحا که از خواب پا میشیم

نقاب به صورت می زنیم

دیوونه باید عاقل جلوه کنه تا بهش امون بدن

ولی من اگه بتونم موقتی خودمو عاقل جا بزنم

با خواب چی کار کنم

دنیای من توی خوابه.وقتی خوابم دنیا دنبالمه و دستش به من نمی رسه.درست برعکس بیداری که من دنباله دنیامو دستم بهش نمیرسه

روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 8:58  توسط حمید | 
مگر من چه کردم که دریای دردم

در این واپسین شام هستی

خدایا گواهی نکردم گناهی

به جز ذکر یکتا پرستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 23:51  توسط حمید | 
همیشه دنبال کاغذ پاره و خود کار می گشتم.مواقع تنهایی، بی حوصلگی،هر چی به ذهنم می رسید،ضد حالایی که توی ذهنم بود میآوردم رو کاغذ.بعد کاغذ رو پاره می کردم،ریز ریز،اون وقت توی ذهنم انگار همه ی اون بد بیاری ها رو از بین بردم.

به این میگن دیوونگی

حالا این دیوونه یه جایی پیدا کرده که این نگفته هاشو بگه،اگر چه شاید ارزش خوندن نداره،ولی واسه خودش ،یه جور رهایی یا شاید بهتر بگم،یه جور رهایی موقت از هزار مدل مشغولیت ذهنیه.اگه هیچ کسم نخوندش یا اصلا بهش توجهی هم نکنه،حداقلش اینه که این دیوونه آرومتر میشه.

فقط همین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 14:29  توسط حمید | 
سلام

نه نه خدا حافظ

همیشه خدا حافظ  باشد.حافظ هر که با خدا هست.خدا در او تجلی می یابد،خدا در اوست.

گفتند که پیدا کن

خود را و تو را با هم

گفتند که پیدا هست در هر نفس آدم

پیداست و من پنهان،

من در تن و او در جان

یک آن نظری کردم

بر خود گذری کردم

دیدم که نه در دوری

نزدیکتر از نوری

در راه عبور از تو

من این همه دور از تو

یک عمر نیندیشم

هیهات تو در خویشم

چشم است که پیدا نیست

در عشق که اینها نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 14:0  توسط حمید |